به سلول من خوش اومدی

حافظ تو را نداشت که مرا درک کند..

ندیدی ماهتاب امشب چه زیباست!..

نمی دونم چرا روزگار ما آدم ها اینطوریه؟!

چرا ما انقدر سختش می کنیم و زندگی واسمون زهرمار میشه؟!

مثلا رفتی که فراموشت کنم؟!

الان با این رفتن فراموش شدی؟!!

تمام اون آدمایی که می گن"می رن تا فراموش بشن" خودخواهن..

به خاطر طرف مقابل نمی رند به خاطر خودشونه چون با رفتن بیشتر موندگار می شن..

تو ماهی هستیم که همیشه سالروز تولدت رو از دور جشن می گرفتم..

چند روز دیگه تولدته...بازم از دور باید جشن بگیرم..

همیشه می شد تموم رویاها به واقعیت تبدیل بشه اگه ما "آدم ها" خودمون می خواستیم..

می شد یک روز صبح از خواب بیدار بشیم و روی موبایلمون یه پیام ببینیم و ....

لبخند بزنیم از ته دل..و بگیم چقدر زندگی خوبه...چقدر عاشقی خوبه..

مثل ساعت 5 صبح اون روز رویایی..

اما خودمون نخواستیم..اونایی که دنبال زندگی بهتر می رن و خودخواهی می کنند خودشون نخواستن..

و صد البته رویاهای طرف مقابلشون رو هم در حد رویا یاقی نگه می دارند..

تمام زندگی طرف مقابلشونو با خودشون می برند و..بی خیال..اسمشو می ذارند تقدیر..!!

کاش می دونستند چقدر مسئولند..

کاش می دونستی..

دوباره به فکر شمع و کیک و مهمونی ام..کاش می دونستی..

+ نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393 ساعت 0:59 توسط مجتبی |


دیدمت ولی چه دور..

رفتی..

پنهان شدی..

اما همیشه هستی..

در قلبم..

اینجا..

رفتی تا بمانی..برای همیشه..

می آیم و پیدایت می کنم دوباره...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعت 1:39 توسط مجتبی |


سُـبّوحٌ قدّوسٌ ربّ الملائکة والرّوح

و خداوند تو را به من بخشید...

 

     در شبی که فرشتگان به زمین آمدند...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ساعت 19:21 توسط مجتبی |